السيد محمد حسين الطهراني

43

الله شناسى (فارسى)

به جهت آنكه تو گفتى : براى ظلال و سايه‌ها وجودى باقى نمىماند مگر پس از غيبوبت شمس از آن . و ايضاً گفتى : وجود خلق باقى نمىماند مگر به وجود حقّ . و از اين بالاتر گفتى كه : « خَلق ، حقّ است به اعتبارى و خلق است به اعتبارى » درحالىكه سايه‌ها و ظلال اين‌طور نمىباشند . زيرا سايه به‌هيچ‌وجه من الوجوه خورشيد نيست . من در پاسخت مىگويم : در مثال ، مطابقت از تنها وجه واحدى كفايت مىكند ؛ و آن وجه عبارت از اينست كه : ظلال وجودى ندارند مگر به شمس ، و به غيبت شمس از آنها با جسم و ذات خودش ؛ و همچنين خلق نسبت با حقّ اين‌چنين هستند ، زيرا خلق داراى وجودى نيستند مگر با حقّ و با غيبت حقّ از آنان ذاتاً و حقيقةً . پس همان‌طور كه غيبت شمس عبارت است از برقرارى و قيام ظِلّ بنفسه و تعيُّنِه ، و حضور شمس عبارت است از فناء ظلّ و عدم آن ، همچنين غيبت حقّ عبارت است از قيام خلق بنَفسهم و تقيّدِهم ، و حضور حقّ عبارت است از فنايشان و عدمشان . و اين كلام خداى تعالى : كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ * وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ اشاره‌اى است بدين معنى . پس اين مهمّ را بفهم زيرا كه دقيق است ؛ و با وجود دقّتش لطيف است ! و اين مثال خورشيد و سايه ( شمس و ظلّ ) مثالى نيست كه منحصر به من بوده باشد بلكه جميع انديشمندان و ارباب تحقيق بدين معنى روى آورده‌اند ، و اين مطلب بر اهلش پنهان نمىباشد و إن شاء الله تعالى در گفتارشان پس از اين خواهى يافت . بحث سيّد حيدر پيرامون آيه : أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ و حقّ جلّ جلاله اشاره بدين معنى كرده است در كلامش : أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا